فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

125

چهارده رساله ( فارسى )

سجستان بيرون آمدند و تا بغرچه رفتند مردم آن ناحيت را بعقيدت خود دعوت كردند و آنان بپذيرفتند و آن مذهب تاكنون در آن نواحى باقى مانده است و اكنون فرق بسيارى شده‌اند . طرائفيان اسحاقيان حماقيان عابديان يونانيان سورميان هيصميان « 1 » همه اين طوايف خدا را جسم دانند و جوهر پندارند و محل حوادث شمارند و جهت و مكان ثابت كنند جز آنكه عابديّه پنداشته‌اند كه بعد ما بين خدا و عرش متناهى بود و هيصميان آن بعد را غير متناهى گويند و نيز در فروع عقايد گفتارهاى عجيب شگفت‌آميز دارند و شعار كار ايشان بر نيرنگ‌سازى و تقدّس بازى و تزوير و زهدفروشى و سالوسى است و ابو عبد اللّه كرام را تصانيف بسيارست جز آنكه مملو از

--> ( 1 ) شهرستانى شماره اين فرق را به دوازده رسانده و مشهورترين آنها در اينجا ذكر شده‌اند و فخر رازى عقايد خرافى آنها را گاهى به شيعه نسبت داده بويژه مؤمن طاق را نام برده و شيطان خوانده . بيچاره دلم كه در هواى چو توئى است * فخرم نه بس آنك خاكپاى چو توئى است در مجلس بنده‌اى و من بنده خجل * كاين مجلس بينوا نه جاى چو توئى است مشغول هوا ترا كجا بشناسد * خود كيست كه عقل از هوا بشناسد اين كار ببازوى تن خاكى نيست * هم نور تو باشد كه ترا بشناسد امروز ببر ز آنج ترا پيوندست * كانها همه بر پاى تو فردا بند است سودى طلب از عمر كه سرمايه‌ى عمر * روزى چندست و كس نداند چندست ندا آمد بجان از جان اسرار * كزين ويرانه دل بركن بيكبار تو بودى عندليب گلشن جان * چو كركس چند دل بندى بمردار پريدى ز آشيان عزّ لاهوت * بزندان قفس گشتى گرفتار مگر كردى فراموش ارنه هرگز * كسى نگزيد گلشن را بگلزار نه آخر تو هماى اوج عرشى * سوى پستى فتادى سرنگونسار نداى ارجعى آمد ز بالا * نگشتى ز آن ندا از خواب بيدار مقام اصل تو دار القرارست * كه دنيا سر بسر در دست و آزار